A

مثنوی هیچ در عمرم نخواندم مثنوی لیک همپیاله ام با مولوی در پی شرح معانی…

مثنوی

هیچ در عمرم نخواندم مثنوی

لیک همپیاله ام با مولوی

در پی شرح معانی نیستم

مثنوی گونه خودم می زیستم

صرف و نحوش با شما مفسران

تا به کی تعبیر و تفسیر ای خران

مولوی خواندن که مولانا نساخت

دانش است آن وین بود کارِ شناخت

گر که منجی هم بیاید عاقبت

از که برهاند تو را جز از خودت

من همانم شمس و مولانای تو

گوشِ باز و چشم بینا لیک کو

تو مپنداری چو خواندی مثنوی

رایگان بی زحمت حرفش بشنوی

تا خدای تو و شیطانت یکیست

فرق بین زنده ات با مرده چیست

مو شکافی ها به عیب دیگران

چون درون توست بشناسی تو آن

او که عیب خویش را در خود ندید

یک هزار از آن به خلقی آفرید

من درون خلق و دنیا گشته نفس

از دوبینی خویش بینم هر به کس

از همین قرآن بسی گمره شدند

زین رسن قومی درون چَه شدند

نیست جرمی مر رسن را ای عنود

چون تو را سودای سر بالا نبود

قبله ات چون در عمل هست این و آن

هر یکی بر گردنت طوقی گران

بنده چون باشی چه مردم یا خدا

بردگان را هست اربابی جدا

هر کسی را قلب باشد هر کجا

در عمل گردد برای او خدا

فکر ها در گردش همچون گردباد

لیک در مرکز همه در اتحاد

منشا و مرکز همانا دل بود

دل که با حق نیست خود باطل بود

حق نباشد بر سر هفت آسمان

هم خدایت ساخته ی سود و زیان

حق ، صداقت داشتن با خود بود

او که با خود نیست پس بیخود بود

جای حق بنشانده ای گر مردمان

بند تاییدی به نزد بندگان

بندگان بینی تو نیم دیگرت

نام آن، (مردم) نهادی در سرت

او که باشد در اسارتهای دین

کور از وحدت شده کثرت نشین

گر بدیدی او که مرکزها یکیست

این و آن را وانهاد و خود بزیست

شعر من گرچه نبود از من جدا

ابله اما برگزیند شعر را

بهر شعرش میکند تعریفها

لیک با شاعر به بحث و ادعا

درد ابله را نباشد هیچ علاج

نفسِ چون سنگش مگر در احتیاج

کفر و فکر هم ریشه اند ای ابلهان

جز که فکر، کفری ندیدم در جهان

با هزاران آرزو صدها نیاز

از چه می گویی تو پس اندر نماز

مشکلات این دست و آن یک خواستها

هر دو دست تو به بالا در دعا

تا ندیدی چاه مشکل زا کجاست

پس ندیدی مشکل از خواهش بخواست

چون توجه را جهت بیرون رود

رنج اکنون، خواهش فردا شود

ور که بودی آگهی سوی درون

زانچه رنجت بود می گشتی برون

پای گَر بر بوته های خار هست

میپری تا گیرد از جایی دو دست

تا به زورِ دست ، پا را برکشی

دستها پنداشتی چون خواهشی

هر کجا مانُد دو پا در گل چو‌ خر

دست گردد ناجیه این دردسر

این به چشم تو چو خواهش می نمود

این زیان دیدی، نماید آن چو سود

تا که از درد و زیانت برجهی

چون که جستی، آرزوها وانهی

آنچه خواهش می نماید رنج توست

خواهشت معلول و نه علت به توست

بهر هر کس می کنی خانه تمیز

چون که باشند از برای تو عزیز

خانه ی حق هم به قلب آدمیست

صاحب خانه تو را مستاجریست؟

ذهنتان مجموع افکار شماست

دشمن اصلی به هر کس فکرهاست

فکر هم در شیطنت گوید خداست

زین سبب شیطان نباشد اسم خاص

هر کسی را عشق اندر قلب اوست

منبع نیکی فقط از عشقِ دوست

هر کسی کاهد ز خود او من شود

بر خودش چون لشگر دشمن شود

حق و باطل را نبیند گم شود

کور دل، اما به لب قل هو احد

با بداندیشان و دل کوران مشین

در عمل شیطان و بر لب ذکر دین

هر چه گویی نشنود آن گوش کر

نسبت حکمت کجا و فهم خر

مجمع فکر پریشان چون کلاف

ذهن باشد ذات آن از اختلاف

لحظه ی حالی تو و ذهنت کجاست

تا بپرسی دائم از او راه راست

جمع این آشفتگی و درد و رنج

نقشه کردی تا بیابی جای گنج

آخرین جایی که جویی گنج هست

گنج را هر جا بیابی آخر است

در پی شرح معانی نیستم

شرح و تفسیر شما را زیستم

بچه ی افکار همان باشد سخن

کز دهن خارج شد اندر انجمن

شرح و معنی را منِ دیگر بدان

هر دو فرزندی ز فرزندان من

بنگرش جان را به بیرون میرود

هر چه بیرون رفت ، گردد بر تو حد

نام آن حد ، باور است و اعتقاد

باوری با اعتقادی در تضاد

من ندارم شرح و تفسیری دهم

واکنش را وا نهادم تا رهم

آنچه هستم را نمیدانم که چیست

گر بدانم هم چه گویم زانچه نیست

††★★‡‡

🌹...Ari