نگاهی در تب فرو رفته
داغون و سرد
پنهان از نگاه دیگران
گوشه چشم زخم آلود
و وه و وه
چه خسته ام افسرده
از همه ملامت و حرف
بلوط خشکیده در تنه
که سالیان پیش سوخته
و نه لانه ای و نه سر پناهی
زغال نشدم هنوز تعجب است
در این اوج بی مهری
ه