A

نگو از چند و چون وضع بازار

🌹نگو از چند و چون وضع بازار

🌹

به من گو تو از آن حال درونی

نه از ایوان که از آن اندرونی

بگو تنها که با خود می نشینی

به تنهاییت شادی یا غمینی

بگو دستی ز کس هرگز بگیری

کسی جز خود بدین عالم ببینی

گرفتار خودی و خودپسندی

و یا با درد عالم دردمندی

به خود داری صداقت وقت رفتار

و یا ته مانده خور گشتی چو کفتار

توجه گر نبودت با خلایق

همان را میشوی از خلق لایق

تو آنچه داده ای را بازگیری

وگرنه که به فقر خویش اسیری

بگو جز وضع و فال و حال و مالت

شده رنج کسی عین خیالت

بجز خویشت ز کس دستی گرفتی

که حالا یاد خویشت هم بیفتی

که گر باشد کسی را مهر و بخشش

چو شمعی میکند هر جا درخشش

چه او بر یک بتابد یا که بر صد

نباشد صد بر او خوب و یکی بد

وگر جز درد خود در سر نداری

به خود هم دست یاری چون رسانی؟

چو غمخواری چه خود باشی و یا من

ندانی دوست را هرگز ز دشمن

نباشد مهر و درکت اختیاری

چو بارانی ندانی بر چه باری

مرا دیگر غم اوضاع تو نیست

که فرق بین من یا تو و او چیست

که گندم کی غمی دارد ز مردم

که یکجا جو شود بر جای گندم

که هر جا بود دستی بهر یاری

چه بشناسد پیاده از سواری

کجا باشد ز حال خود خبردار

هر آنکس را که کیفیت بُود یار

هر آنچه بهر خود خواهد به خلقست

وگر نه نزد خلق پیش آورد دست

دریغ از خود مکن هرگز حقیقت

که حق از دست خلق آید به خدمت

ندارد زندگی کاری به دفتر

چو آن را نیست تکرار مکرر

چگونه باید آموزی فنونش

نه تمرین کردن و نه آزمونش

نه فرصت باشد آن را جز به اینحال

نه بر من بخشد او نه بخت و اقبال

چه آموزی تو از دیوان و دفتر

که لحظه آمد و خود گشت پر پر

هرآنچه خواستی یادش بگیری

به پایت شد چو زنجیر و اسیری

از عمری که فقط یک بار باشد

نه هیچ آموزش و تکرار باشد

چگونه بِه شود حالات دوران

چگونه گردد این چرخه بِه از آن

فقط رازش بود در واژه ی خَود

ز خود باید ببینی خوب و هم بد

ز اوهامی که با خود حتم داری

نتیجه چند و حاصل چیست باری؟

چه بوده حاصل این اعتقادات

چه باشد اعتقادات جز که عادات

از آنچه باورش داری چه بُردی

چرا تلخی اگر حلوا بخوردی؟

تو باید بنگری اندر خلافت

نگاه و طرز فکر اشتباهت

چو آنان را بدیدی محو گردد

چو صرف آن شدی خود نحو گردد

نمانَد هیچ اثر از خوب و هم بد

که افکار و نظر دیوند و چون دد

برون چون رفت دیو از درونت

فرشته خود درآید بر ستونت

ببینی آسمانها را پر از در

به هر شانه ببینی تو یکی پَر

دگر ناگفتنی ناید به گفتار

اسیر این جهان کی شد جهاندار

که این بیراهه را هرگز ندیده

مگر آنکس که از مردم بریده

ز جمع و فرقه و ادیان و مکتب

گروه و دسته و آیین و مذهب

که تنها در به فردیت گشاید ؟

که ایزد را نه جمعیت بشاید

اگر گویم ز آنچه دیده ام خود

برای تو هدف گردد و مقصود

ولی از بهر خود یکبار زیستن

به از صد زندگی بر در بایستن

چو کاری دوست داری را بکردن

بِه از حسرت به دل بیهوده مُردن

چو کردی اشتباه ، یک از تو بهتر

که صد کار درست دستور رهبر

تو دنیای خودت بشناس و قلبت

چکارت هست با حرف جماعت

میان مردمان تنها خودت یاب

شوی بر مردم و هم خود چو ارباب

Ari..🌹