......نقاب
در رفاقتها خلل افتاده از دست دورویی..ددوستیها شدهآ غاز یک بیآبرویی
از میان رفته تمام راه و رسم دل سپردن
هر که درگیر نقاب و سمت و سویی
مشکلات زندگی چون کوه گشته نزدمان
چون نمانده دیگر از انسانیتها رنگ و بویی
سینه خالی گشته از مهر و محبتهای دیروز
روز خوبی بر عزیزان گشته همچون آرزویی
چشم دل را باز کن بنگری احوال دنیا
دختری بر حرف مادر خورده گیرد چون خشویی
حرمت ما در شکست از سوی اولاد این زمان
بدتر از این تیره بختی در کجا باید بجویی
از شکست حرمت مادر جهان در هم شکست
لیکن آن حرمت شکنها غرق صد بی آبروی
بی دعای مادرت جنت نبینی ای ،(همایون)
گر هزاران بار حمد خالق یکتا بگویی
همایون پارسا تابستان ۴۰۴