N

نرگس.م

نرگس.م
بزن باران دلم چون آتش نمرود می‌سوزد

گلستان بود ولی چون چوب قیراندود می‌سوزد



جهان دیواری از آتش کشیده بین من با خود

بزن باران که این تنهای ناخوشنود می‌سوزد




دلم هر تکّه‌اش چون برگ پاییزی جدا از من

زمین افتاده و تا لحظه ی بدرود  می‌سوزد



در این  ماتم سرا زنجیر  حسرت کرده پابندم

رهایی هم ،به پای من چه وهم الود می‌سوزد


ببار ای آسمان بغض گلویت را برایت شانه آوردم

ببار بر شانه ام ، من هم دلم چون آتش نمرودمی‌سوزد