انسان بودن، واقعاً خستهکننده است.
گاهی دلم میخواست فقط کمی گربه باشم…
قبلاً به خودم میگفتم: "چقدر خوب میشد اگر مثل گربهام بودم"
همان گربه نازپروردهای که
تا هر وقت دلش میخواست، میخوابید
هر وقت میخواست، میآمد
و هر وقت نمیخواست، میرفت...
غذایش همیشه آماده بود، بیدغدغه اجارهخانه، بیاضطراب فردا.من فقط همان بخش از گربه بودن را میدیدم که برایم آرامش داشت،که برایم رؤیایی بود.اما هیچوقت چشمم نیفتاد به آن گربهای که در سرمای شبِ زمستان، لای کارتن کهنهای مچاله شده یا سگی که کنار خیابان،با نگاهی غم دیده ، دنبال نگاهی آشنا میگشت.او، بیپناهتر از من بود حتی همان خرده محبتی که من داشتم را هم نداشت.آن هم درست در زمانی که من ـ انسان ـ زیستگاهش را به شهر خودم تبدیل کرده بودم. با این حال، کسی که هنوز شکایت میکرد، من بودم. منظورم این نیست که انسان بودن آسان است.
برعکس، انسان بودن، یقینا سخت است.
من هنوز هم با دیدن کودک کاری که در ترافیک،با دستان کوچکش شیشه ماشین را پاک میکند،چشمانم پر از اشک میشود…هنوز هم نگران شرمندگی پدرهایی هستم
که دست خالی به خانه برمیگردند،
و مادرهایی که شبها بیصدا گریه میکنندتا صدای اشکشان فرزندشان را بیدار نکند.من هنوز درد انسان بودن را میفهمم.با تمام وجودم…اما نمیتوانم انکار کنم که انسان،اغلب مخربتر از هر پدیدهی طبیعیست.بیش از هر حیوان وحشی،بیش از هر طوفان سهمگین،بعد از آن، به زندگی خیلی از موجودات نگاه کردم: خزنده، چرنده، پرنده، یا حتی گیاه. هر کدام بهنحوی، توسط انسان یا محیط آسیب دیده ، هر کدام، به شکلی در تنگنا بودند در قفسی، در خاکی خشک، در هوایی آلوده. هر بار که خواستم چیز دیگری باشم دیدم هیچکدام آسان نبود. آنجا بود که فهمیدم: زندگی، تنها زمانی آسان است که زنده نباشی… ترجیح میدهم برفی باشم که کودکِ کوچکی با دیدنش ذوق میکند، یا قطرهی آبی باشم برای گنجشکی تشنه در ظهر تابستان.
هر چه باشم، اما زنده نباشم…هنوز هم انسان بودن برایم آزاردهنده است،اما اگر زندگیِ دیگری در کار باشد، اینبار…من را سنگ کنید.
A