A

نیتل، نفس خاک

نیتل، نفس خاک
نیتل، نَفَسِ خاک
می‌نویسم بر پوست بادها
شعری را که باید می نوشتم :
در ساحلِ نور ایستاده باشی
در جنگلهای ایزدشهر گم شده باشی
و یا حتی در خیابانی در ...
باد-این دزدِ سبک‌پا-
عطرِ جنگلهای کجور و نیتل را
به میله های مغزت می‌دوزد
زادگاه مردمانی که
خاک را
با رنجِ زیستن می‌شکافند
تا آسمان را به تنِ زمین پیوند زنند …
تو اما
شاید
این بوی اصیل را
با *اسانس‌های سردِ داروخانه ها*
اشتباه بگیری
به جنگل کشپل بسنده کنی
و یا سایه تک درختی در ...
از آبشارِ آب پری که بگذری
خورشید-اسیرِ ابر-
تو را در آغوشِ تنگِ مه می‌فشارد،
و زمین
جایی
پشتِ چشم‌های زمان
گم می شود
پاهایت در خاکِ فراموشی فرو می‌روند
و ستاره‌ها را
چون دانه‌های انگور می‌مَکّی…
تا ذره‌هایت را
در محاصره زیبایی
کنار هم نگه داشته باشی
در کُدیر
حتی مه نیز در خودش گم میشود
و هوا از بوسه های دلهای در هم تنیده مست می‌گردد
سوار بر بال موسیقی
جاده‌های کدیرسر را
با لهجه محلی میدَوی
تا به سرازیری کجور برسی…
نیتل پنجره‌ست
پنجره‌ای رو به *خاطره‌های دفن‌شده*
از چشمه‌اش می‌نوشی
و در نهرِ هراز
خنکای کلارزمی
حسرتِ تو را می‌رُباید
حسی که خاک
در گلوگاهش فریاد می‌زند ...
انگار نیماست
که برای یارش سوگند می‌خورد:
به جنگلهای نیتل قسم
من فقط تو را دوست دارم
و ما
با دست‌های پر از خاک و خاطره
فریاد می‌زنیم:
به جنگلهای نیتل قسم
ما
فقط نیتل را
دوست داریم .
آنگاه که کوهِ خوشدل
چنان چوپان پیری ست که
عبای ضخیمِ برف را
بر پشت زخم هایش نهاده
ماتِ عبورِ آن کولی بی غمی ست
که رقصش
خاطرات تلخ زمین را قورت داد
و عطرِ تندش
شبانه
خوابِ گالشِ پیر را می دزدد.

علی نیتلی