K

پل سوخته

پل سوخته
پل سوخته‌ام، چوب‌های فرسوده‌ام ترک برداشته،
هر گذری مرا به یاد عبورهای گذشته می‌اندازد.
نه آغوش رودخانه برایم ترانۀ خوشامد می‌خواند،
نه مسافرِ چشم‌انتظاری در آن سوی ساحل ایستاده.

باران‌های سالیان، آفتاب‌های سوزان،
بوسه‌های باد را بر چهرۀ زخمی‌ام کشیدند.
حالا تنها و خاموش، میان دو کرانۀ بی‌اعتماد،
فریادِ ناتمامِ ارتباط را در سینه فشرده‌ام.

گاهی غروب‌ها، پرندۀ مهاجری بر پیکرم می‌نشیند،
خستگیِ راه را به نجوایِ ترک‌هایم می‌سپارد.
می‌گویم: “ای نفس‌های سبک! من نیز روزی راه بودم…”
اما صدایم در گلو شکست، چون پایه‌های ویرانم.

پل سوخته‌ام.
یادگارِ آتشِ بی‌رحمِ جدایی‌ها…
حالا فقط سایۀ خویش را به آب می‌سپارم،
تا شاید رودخانه، این قصۀ ناتمام را با خود ببرد به دریا.