م

پنجره‌ی چشم‌هایت

پنجره‌ی چشم‌هایت

"به نام او که نقاش پریشانی‌ام است"

به خلوت پنجره ها نیاز دارم

به سکوتی که پا بر جاست

به حجم حیرت آور تنهایی

گسیل شدم در اعماق هیچ

حتی نمی‌شنوم صدای نفس هایم را

یا عبور خون در رگ های راکد زمان

دست اوهام فصول

مرا گرفته از لحظه‌ی اکنون

تا گم شوم در گمگشتگی تغییر رنگ ها

شبیه هبوط ابری در بهار

بر بستر علفزار

یا سرمایی ناگهان بر تن، میان ظهر تابستان

با من چه کرده‌ای ای بی خبر از جهان

کولیان چشمهایم مگر

چه تمنا داشت

"جز خلوت پنجره‌ه‌ی چشم‌هایت... "م.آشنا