K

پشت پنجره کوچه همسایه

پشت پنجره کوچه همسایه
هوای بوی خوشت را شنیدم
در نسیم یک شب سرد
یک ریزش ِآرامِ نور دیدم
و من،
یک گُل ِبی‌ پروانه شدم
روی شاخه‌ی زمان.

رفتی.
و سکوتت یاد آور
یک قاب ِ تهی بود
که از تصویر ِتو پُر شده بود.

جام پر ز شرابم را نگاه کردم:
رنگ،
چیزِعجیبی است؛
وقتی نبودی،
همه‌ی سرخ‌ها
به خاکستریِ غروب پیوستند.

هر قطرهِ می
یک حبابِ خاطره بود،
روی سطح ِجام ترکید،
رفتَ پائین،
تهِ گلویم،
چو یک سنگِ کوچکِ اندوه.

حالا
شمع‌ها آب شده‌اند،
پروانه‌ها خواب.
تنها دودی است
که بالا می‌رود
از آتشی که تو روشن کردی
و باد نمی‌گذارد خاموش شود.

من
پشتِ همین پنجره می‌ایستم،
ماه می‌آید،
ماه می‌رود،
سایه‌ی تو روی دیوارِکوچه
کِج می‌شود،
محو می‌شود،
می‌آید باز.

جامِ خالی،
روی میز،
یک حوض ِکوچکِ تاریک است.
من
چشم‌هایم را می‌بندم،
تو
از آن سویِ زمان
آبِ ترانه‌ات را
در حوضِ من می‌ریزی…