در عمقِ شبِ تیره، که چونِ اژدهایی خفته،
دلِ خسته را میفشارد با پنجههایِ سردِ باد،
ناگاه، ستارهای پنهان، از آستینِ ابرها،
چشمی میگشاید، پر از رازِ طلاییِ سپیده.
هر قطرهِ اشکِ شب، بذری است در خاکِ جان،
که با بارانِ صبر، جوانه میزندِ گلِ امید؛
پروانهای از ابریشمِ رویاها، بال میگشاید،
و به رقصِ نورِ ماه، غمها را میبرد به دوردست.
بگذارِ طوفانِ زمستان، آوازِ وحشی سر دهد،
که زیرِ برفِ سفیدِ آن، بهارِ سبزِ پنهان است؛
درختِ تنِ تو، ریشه در سنگِ دردِ دیروز،
اما شاخههایش، به سویِ آفتابِ فردا، درازِ دستِ دعا.
ای دوستِ خفته در سایهیِ ترسهایِ بیانتها،
برخیز، که افقِ دور، لبخندِ طلاییِ خورشیدِ نو را،
در آینهیِ چشمانِ تو، چونِ گوهری میتاباند؛
پایانِ هرِ سیاهی، دریایی است از سپیدیِ جاودانِ عشق.