A

قلب و مغز

قلب و مغز

اسم و حرف و گفت را بر هم زنم

تا بدون این سه با تو دم زنم

همچو پرگاری دو پا بی حد و مرز

نام این قلب است و آن دیگر که مغز

مغز خطی باشد و نتیجه جو

اهل استدلال و دائم گفتگو

اهل بحث و پرسش و منطق نما

زان سبب گم کرده سوراخ دعا

آن جهت یاب است و می‌یابد مسیر

باشد اما در حماقت‌ها اسیر

چون وجود آدمی شهری سترگ

هرچه دیگر کوچک است و آن بزرگ

گر که نشناسی بدان گم می‌شوی

خود ندیده، پی مردم می‌دوی

گم شدی نی چون که رفتی اشتباه

یا نمی‌دانی جهت یا سمت و راه

چون نداری مقصدی کانجا رسی

پس به هر جایی رسی هم نارسی

هر کجا و هر کسی غریبه است

تا نشان از آشنا یابی به دست

آشنا آنست که در قلب تو است

پس به کس ناکس مکن دراز دست

آن دگر هم چون تو خود گم کرده راه

چون تو گمراهیست افتاده به چاه

هر کسی در چاه خود کور است و کر

کور عصاکش گشته بر کور دگر

گر تو بی مقصد سوار خر شوی

پس به هر جایی که بُرد آن خر روی

چون نباشد مقصدی راهش کجاست

پس تمام راه‌ ها خود اشتباست

از میانبرهای گوناگون چه سود

گرچه هیچت آگهی از ره نبود

رفته از یادت که بذری داشتی

تا نکاری کی کنی برداشتی

بذر هر کس در دلش باشد نهان

نیست جز خود هیچکس دستش بر آن

زان سبب هر دانشی باشد خطا

گر نگردد سوی خویشت رهنما

هوشمندی بایدت تا که رهی

حرف دل بنیوشی و بر سر نهی

عقل و مغزت همچو ابزاری دقیق

دل چو خط داد عقل می‌برد چو تیغ

قلب تو چون پادشاه است و صبور

می‌شود اندیشه بی دل کرّ و کور

عقل تنها چون گدا در جستجوست

قلب ره بنمایدت کان سود توست

نیست تنها بهر عشق بر دیگری

نیست کارش با نیاز و دلبری

گرچه مرکز باشد آن در عشق هم

کی بود کار دگر از عشق، کم

گر بود مرکز به کار عشق آن

یک بود مرکز همیشه هر زمان

تو بدون مرکزت گمگشته‌ای

دشمنی بر خود ز خود برگشته‌ای

قلب تو خود نقطه پرگار توست

قلب مرکز گیر و الباقی درست

وین تعقل هست چون پای دگر

عقل کلی قلب و آن یک عقل سر

هرچه آوردی به خود در این جهان

همه در صندوق قلب تو نهان

هر کسی را طینتی بنهاده‌اند

مستعد بر امر خاصی زاده‌اند

روزی او را به او نگذاشتند

بذر ثروت در درونش کاشتند

توشه‌ای بر راه او بنهاده‌اند

فن و ابزارش ز پیش آماده‌اند

دانه‌ای کز آن شود حاصل درخت

اندرون قلب توست آن تاج و تخت

گم شده در زندگی خود یا خدا

چون به قلب است و نیابند عقلها

تا که نگشودی به قلب خویش راه

کی بدون نور بینی راه و چاه

چون که دیدی عقل آید در نظر

تا گذارد بی خطر زان رهگذر

پس بدان آن کس که بیرونش بجست

باشد اندر چاه ظلمت از نخست

ور بدادی عقل را فرمان خود

زین سبب کردی ستم بر جان خود

هر هواپیما که هست در آسمان

چون که بنشیند رود در آشیان

آشیانت را چو نشناسی بدان

سوختت پایان بگیرد یک زمان

راه قلبت را بدان و پیش گیر

پیش از آنی که شود بسیار دیر

سخت یا آسان چه نزدیک و چه دور

دیر و زود آسایی‌ اندر عشق و نور

رنج و مشکل‌ها شود هر لحظه دور

خود شوی آرامش و عشق و سرور

زنده‌ای ورنه به اجبار و به زور

در سیاهی و غمی زنده به گور

گر که خواهی فرق آن یابی ببین

چشم سَر بر بند و چشم سِر گزین

بگذرد این نیز و بگذاری چو آن

آنچه بگذشت عمر و جسمت بود و جان

Ari..🌹