رفتی
همان روزی که دیدم آن نگاه دلربایت را
به تو بخشیدم قلبی که برایت بی قراری کرد
نگاهت نشست در چشمم
مرا از درس فراری کرد
به تو اندیشه ام مشغول
به ره چشم دوختم از درد
تو را من دیدمت روشن پس ازآن جاده های سرد
همان روز که تو را یافتم
نشسته بر لب کرسی
همان گیسی که میگفتی
به سان شب مشکین است
با همین دستان لرزانم
به عشق تو میبافتم
درون چشم هایی که درونش از عسل پر بود
تو را من شستشو دادم
به رسم عاشقی اما
تو بر من خشم کردی و
تو راحت دادی بر بادم