M

روشنایی روح

روشنایی روح
ای معبود من اگر مرا دیوانه ای بیش نمی‌خوانند تو مرا دیوانه خود بدان

اگر مرا عاشق دلباخته میخوانند تو من را مجنون نگاه خود بدان

گرمرا میزنند با چوب دهان تو خود تسکین بخش این درد سخت بدان
گرمرا بانوان آتش دوزخ زنند تو مرا از اهل آن مقام فردوس بدان

گر مرا بستند به آتش نگاه شامیان تو مرا دیوانه به دل و نگاه حسین بدان

گرمرا بافتند بر زنجیر ابلیس آن بدان
تو مرا از اهل نیکوکارو اهل سجده بدان

گرمرا مرا دیدی افتاده کارم بر شما
تو مرا طفل دور از مادری خندان بدان

گرمرا گفتند افتادی عجب در چاه عشق
تو همان از اهل مصر و بیت پوتیفار باش