"...صدای چیزهایی که هیچکس نشنید"
من از سکوتِ سنگ شدم، از بغضِ یک چراغ
از گریههای نیمهشبِ گربههای بیپناه
از لحن خستهی درختی که سالهاست
هیچ رهگذری واسه سایهش «مرسی» نگفته…
از هوایِ بارانی که همیشه
روی شیشهها گریه میکنه
ولی هیچکس نمیپرسه
«تو چرا اینقدر دلگیری؟»
من از دلِ تمام چیزهایی میآم
که تنها موندن
بیآنکه کسی بفهمه چقدر
دلِ کوچیکشون ظرفیت اندوه داره…
مثل یک فنجون ترکخورده
که هر شب، چایِ آدمای خسته رو
به تنهایی مینوشه
و هیچکس نمیفهمه
چقدر درد میکشه
وقتی بخارِ داغ میریزه روی زخمهاش…
مثل بالشهایی که هر شب
صدای گریهها رو میشنون
اما صبح که میشه
هیچکس نمیپرسه
«تو چطور تحمل کردی؟»
من از دنیایِ همهٔ صداهای خفه
همهٔ اشیایی که
تو سکوت،
تو خاطره،
تو تنهایی،
زندگی رو بُغ کردن
ولی کسی بغلشون نکرد…
از ساعتهایی که تیکتاکشون
شبیه شکستنِ دل آدماییه
که هر لحظه منتظر «برگشتن»ان
و کسی برنمیگرده…
از بادبادکی که روی سیم برق گیر کرد
و هنوز
با هر وزش باد
امیدوار میشه که شاید
یکی بیاد نجاتش بده
اما هیچکس نمیاد…
از ماهیای که توی تنگ کوچیکش
راه میره
راه میره
راه میره…
تا فقط فکر نکنه زندانیه.
من از دلِ این جهانِ پر از بیصدایی میآم
از گریههای بیصدا
از حوصلهٔ کمِ آدمها
از نگاههایی که رد میشن
ولی نمیبینن…
من از حسِ اون برگِ زرد میآم
که از شاخه افتاد
و قبلِ اینکه زمین بغلش کنه
صد بار از تنهایی مرد…
از شمعی که تا آخر سوخت
فقط برای اینکه
اتاق کسی تنها نمونه
اما خودش
توی تاریکی خاموش شد
بیهیچ بدرقهای…
از غروبهایی که
هزار بار خواستن فریاد بزنن
که
«بمون، نرو، من دلتنگ میشم…»
اما رنگ نارنجیشون
صدا نداشت.
من شاعرِ چیزهایی هستم
که کسی نگاهشون نمیکنه
اما جان دارن
احساس دارن
دلتنگ میشن
بیقرار میشن
گیج میشن
اما سکوت میکنن
تا دلِ آدمها رو
درد نیارن…
و حالا
اینجا توی این شعر
همهشون رو
دستبهدست هم دادم
تا صدای یک دل بشن:
دلِ آدم تنهایی
که هیچکس نمیپرسه
«تو امشب خوبی؟»
دلِ کسی که
شبها با صدای یخچال
با چراغخواب
یا با خشخش پردهها
حرف میزنه
تا فقط
یکم احساس زنده بودن کنه…
دلِ کسی که
دوست داشت یه بار
یه نفر بگه:
«من اینجام…
تنهات نمیذارم…»
و حالا
تمام این صداهای نامرئی
از دل سنگ
درخت
بادبادک
بالش
فنجون
ساعت
بارون
غروب
و هزار چیز دیگه
یکصدا شدن و میگن:
«ما تو رو میفهمیم…
خیلی بیشتر از آدمها…
چون ما هم
سالیان ساله
تنهاییم…»
K