شب رفته، ماه خسته و من خستهتر ز او
بیتو تمامِ پنجرهها رو به گریه باز
هر جا که میروم، نفسِ کوچۀ تو هست
هر جا که مینشینم، دلم در هوایِ راز
گفتی که میروی، دلِ من ریخت بیصدا
چون برگِ نیمهجان که به دستِ خزان فناست
اما هنوز ردِّ قدمهای تو به دل
چون نورِ آخرین سحرِ سردِ یک زمستاست
اگر باز هم بخواهی، ادامه میدهم…
A