تمام درد اینجا بود، او من را نمیفهمید
خودش با خندههایی تلخ بند کفش من را بست
وگرنه پای من "تردید ماندن" را نمیفهمید
اگر تنها رفیقم هر کسی، غیر از صداقت بود
دلم اینقدر ارزشهای دشمن را نمیفهمید
وجود شعر در دنیای ماشینی غنیمت بود
وگرنه هیچ مردی در جهان زن را نمیفهمید
سکوتم کوهی از حرف و نگاهم خیس ماندن بود
و او هم فرق شب با روز روشن را نمیفهمید
من او را خوب فهمیدم کمی عاقلتر از من بود
همیشه درد اینجا بود، او من را نمیفهمید ...