اشک های یوسف پارک نشین
سجادهاش سفید بود، مثل قلبش پاک
یوسف ِجوان، تنها با خدا بود و آه
شهر خوابیده بود،ولی دلش بیدار
با وضوئی از اشک،کرده بود نماز
ناگهان... ماشینی قرمز، نگاتیوِ شب را شکست
پایش آمد بیرون،دنیا برایش ایستاد
آن زن،سلبریتی معروف، رویاهای شبانهی هزاران
اما چشمهایش خالی،مثل خانهای بیدر و پیکر
"یوسف جان!" صدا زد، با لبخندی ساختگی
"همهی شهر تو را میشناسند،با آن چهرهی فرشتهات"
دستش را دراز کرد،انگشتی سرد و لرزان
"بیا تا با هم،کلیکهایی ثبت کنیم برای تاریخ!"
یوسف نگاه کرد، در چشمانش چاهی دید
پر از تنهایی ِتلخ، پر از گم گشتگی
زنی که میلیونها فالوور داشت
اما حتی یک"دوست" واقعی، در این جهان نداشت
اشک در چشمهای یوسف حلقه زد
نه برای حس ِگناه، که برای حسرت
حسرتِ این گلِ پژمرده در باغِ شهر
که عطرش را به"لایک" فروخته بود
یادش آمد از مادربزرگش، داستانِ مصر
و زلیخایی که عشق را با هوس عوض کرد
پشت این صورتِ جراحی شده، دختری را دید
که روزی مثل خودش،قرآن میخوانده ساده و بیآلایش
صدایش لرزید وقتی گفت:
"خواهرم...از این قصرِ تنهایت بیا بیرون
تو هم روزی یوسفی بودی،یادت هست؟
وقتی با مادرت،سورهی یوسف را میخواندی؟"
زن یکباره گریست، آرایشش روان شد
سالها بود کسی او را"خواهر" صدا نزده بود
ناگهان دید در آیینهی چشمانِ یوسف
چهرهی گمشدهی خودش،پاک و بیآلایش
سجادهاش را پهن کرد یوسف، کنار خودش
و هر دو گریستند،زیر آسمانِ تیره
گریهای از جنس ِبازگشت، گریهای از جنسِ رحمت
گریهای که قلبهای سنگین را سبک میکرد
پرندهای در تاریکی آواز خواند
گویی جبرئیل آمده بود برای این مجلس
و ماه از پشت ابر،نوری تاباند
بر دو گنهکارِپشیمان، دو مسافرِ خسته
زن وقتی رفت، ردّی از عطر نگذاشت
تنها یک قرآنِ کوچک در دستش بود
و یوسف،تا صبح در سجاده ماند
میگریست برای همهی زلیخاهای گمشدهی دنیا
اشکهایش میگفت: "خدایا
ما همه گم کردهایم راه را در این شهر بزرگ
تو رحم کن به این قلبهای شکسته
هم به یوسف ِمقاوم، هم به زلیخای گریان
K