شاخ های زمانه
بشنو از جماعتِ “شاخ”هایِ زمانه
که به یک عکس، شده سلبریتیِ دیوانه
صنفی نوظهور از برایِ این عصرِ ما
همه “بیبیخ” و “بیریشه”، پر از لاف و هوا
به دهانِ هشتپا و به ابرویِ فلتآلود
همه فیلتر و آرایش و ژستهایِ دروغ
نکنی باور از حرفِ پوچ و دلنشینشان
که همه دوز و کلک است به پشتِ نقابِ چینشان
یکی مینشیند به کسوتِ پزشکی
به بیمار مجازی، نسخهٔ عشق میدهد بیدریغی
یکی دیگر از فلسفه میگوید و عرفان
ولی از علم و خرد، نیست در او ذرهای نشان
“زیبایی” فروشی است به بهایِ جراحی
“محبت” فروشی است به نرخِ کامنت و لایک
همه در نمایشند، همگی بازیگر
زندگیهایِ ساختگی، بیوفا و بیاثر
صفتهایِ نیاکان همه شد توهّم
“صداقت” رخت بربست ز این عصرِ پر از شُهره
هنر، دانش و فضل، همه شدند قدیم
“خوشتیپی” و “بازیگری” آمد به جایش مقیم
گوش اگر میداری ز من اندرز بشنو
ز اینان بگسل و بگذر، مکن با دل و جان آشنا
که در این باغِ فریبنده، همه گلهایِ مصنوعیاند
خارِ واقعیت است آنچه به زیرِ پوشش است
برو ای هوشمند از پیِ علم و هنر
برو از راستی و عشقِ حقیقی گذر
بگذار این قوم به دنیایِ مجازیِ خویش
“شاهِ بیملک” و “سلطانِ بیتخت و نشیمن”
K