شماتت زمانه نکن که بینوایی چو طوطیست
دانی،زمانه چه بود؟ هیأتی از ما گرفت
چون بنگری به حالِ زمانه، ز خود باید گریست
که چو سالن آرایش آینه در مقابل آینه ای دیگرست
سپهرِ بیوفا شد، ولی انغکاسی ز وفاداریِ ماست
ما که پروردهایم به نیرنگ، طبیبِ این درد کیست؟
دین، به نزدِ کریم، قناعت؛ به نزدِ لئیم، طمع
علم، پیشِ خردمند، نوری؛ و پیشِ ابله، آفت
هر کس از منظرِ خودش، حق را به تماشا نشست
نادان، عالم را به قیاسِ خویش، احمق میشمرد
جهان، شمشیرِ تیزِ بُرّان بود، اما افسوس
که امروز، بر سنگِ بیحاصلی، کند شد تیغش
اگر نانی به کف است، حکمتِ امروز همین است:
«حالِ ما، حالِ جهان است؛ جهان، آیینهی ماست»
K