F

سقوط فرشتگانم

سقوط فرشتگانم

فرشتگانم سقوط کردند...

نه از آسمان،
که از ارتفاع معصومیتِ درون.
از آنجایی که "خود نخستینم" ایستاده بود؛
پاک، بی‌تجربه، پر از نور…
بی‌آنکه بداند نور،
تا چه اندازه می‌تواند کور کند.
یکی‌یکی افتادند؛
فرشته‌ی یقین،
فرشته‌ی امید،
فرشته‌ی آرامش…
و من،
در تاریکی ایستاده بودم،
تماشا می‌کردم
مرگ آن‌ها را
بی‌آنکه بتوانم خاکشان کنم.

سایه‌ام گفت:
«این سقوط، عذاب نیست…
آغاز است؛
آغازی بدون بال،
اما با چشم‌هایی بازتر.»

نمی‌دانم،
شاید حقیقت همین باشد
شاید حقیقت همین باشد؛
که گاهی، نجات نه در پرواز،
که در افتادن است.
در لمس خاک،
در فهمیدن شکست،
در زخم‌هایی که دیگر نمی‌کوشی پنهان‌شان کنی.

فرشته‌هایم رفتند،
اما صداشان
در گوشم مانده…
زمزمه‌هایی از دنیایی که دیگر نیست
و نخواهد بود.

من اما هنوز اینجا ایستاده‌ام،
نه در آسمان،
نه در زمین؛
در میانه‌ای محو
میان آنچه بودم
و آنچه دیگر نخواهم شد.

و در این برزخ،
سایه‌ام تنهاست
و من،
نیم‌چهره‌ای تار در آینه‌ی شکسته‌ی هستی‌ام.
نه به امید بازگشت،
که به شوق فراموشی.

به شوق فراموش شدن...