سیگار که میکشم
طعم دهانم بوی دارو می دهد
تلخ و کمی اکسپکتورانت
آخر من
روی تخت تنها با انگشتانم
لایه سوختن می دهد
دود تمام بدنم را فرا گرفته است
و شیرین است دقایق را می کشند
به زودی که وقتم رو به پایان است
من رویا را در پوک سیگارم کشده ام
و با خر خر نفسهایم
صحبتی دارم تلخ
همچون طعم سیگارم
و دشمنی دارم با زنده بودنم
سالهاست که با زنده و زندگی
نا آشنایم و غریب
مرا با مردگان احترامی است
بیش از زندگان