تا خودت قرآن نگشتی بیخود از قرآن مگو
تا به فعل باطلی حدیث ازین و آن مگو
ایستادن روی پای دیگران آسان بُود
ره نرفته دائما از آخر و پایان مگو
حفظ حرف دیگران هرگز تو را حافظ نکرد
بیجهت هی داستان از حضرت ایشان مگو
آنچه گویی دائما اندر سخن بر دیگران
خویش پنداری همان بی تجربه بی امتحان
از پی اثبات باورهای خود بیخود مکوش
در دفاع از دین و ایمان خودت دائم مجوش
خود همان را در عمل آور نه تنها در خروش
این حقیقت ها که بر آن مومنی را خود بپوش
از حدیث او چه کرد و این چه بود و او چه گفت
چون تو در امنیتت گویی بگردد حرف مفت
نقل مضمون میکنی هی از فلان بن فلان
مشتبه گردیده امرت که خودت هستی چنان
آنچه گویی جملگی دانش بود بر دیگران
کی ز دانستن شود فردی چو این یا همچو آن
قصه ی دزدی که گفتی مال مردم می برد
یا که گرگی هر شب آید گوسفندان می درد
کی تو را میداده خوی گرگی و دزدی مگر
گفتن خوب و بد من ، کی تو را کرده اثر
آنچه گویی گر نکرده بهر خود سود و ضرر
پس چرا پُر میکنی گوش جماعت بی ثمر
گر که شمشیری به فرق سر فرود آمد گذشت
قاتلش را کشتی و سوزاندی و او برنگشت
تو چکاره باشی اندر محشر و عدل خدا
که شدی قاضی او، بنشسته ای بر جای ما
این چنین است صِرف گفتن خود بپنداری همان
گر درستش دانی و خوانی بشو مومن بر آن
گر که تکرار فضیلت میکند خود فاضلت
پس چرا آن آتش زشتی نگیرد در برت
★★
ورنه که جهل تو بر آن بهتر است
تا که دانش بر لب و در فعل پست
قلب تو باید که کرّوبی بود
نی که تنها منبرت چوبی بُود
از امامان نقل مضمون حدیث
کِی به نیکی آورد نفسِ خبیث
دائما حرف از روایات و قران
بس بخواندی بهر مردم در جهان
همچو اسبانی که قبل از تعزیه
سنج و طبلی را کنارش تعبیه
محکم آن سنج و دهل بر هم زنند
تا که گوش بی زبان را پُر کنند
گوش ایشان چون شد از اصوات پُر
اسب سرکش رام گردد چون شتر
تو مپنداری چو خواندی معنوی
رایگان بی زحمتش حرفش بشنوی
هیچ در عمرم نخواندم مثنوی
لیک هم پیاله ام با مولوی
در پی شرح معانی نیستم
مثنوی گونه خودم می زیستم
صرف و نحوش با شما مفسران
تا به کی تعبیر و تفسیر ای خران
بهر ما آمد همه پیغمبران
از برای ما قران نی عکس آن
راه را مقصد خویش انگاشتی
کار خود همیشه نیک پنداشتی
موی اگر یابی به کار دیگران
میکشی لیکن به خود کوری از آن
مثنوی خواندن که مولانا نساخت
دانش است آن وین بود کار شناخت
خود بر آن مکتب و یا این دین مبند
دل به منجی بستگان در رنج و بند
گر که منجی هم بیاید عاقبت
از که برهاند تو را جز از خودت
از همین قرآن بسی گمره شدند
زین رسن قومی درون چه شدند
نیست جرمی مر رسن را ای عنود
چون تورا سودای سر بالا نبود
چون طنابی که درون چاه بود
هم سقوط با آن میسّر هم صعود
ور کسی پایین چونان بالاش بود
بر طنابش نی ضرر آید نه سود
او که دائم مطمعن باشد به خویش
دیگران بیند دلیل رنج خویش
همچو گوش چارپا گوشت پر است
بین این دو باز صد رحمت به اسب
چون که انسان را به روی نردبان
آفریدندش تفکر کن در آن
نردبان از بهر بالا رفتن است
نی که جای ماندن و شب خفتن است
یا که باید رفت بالا تا پرید
یا که زیر سطح حیوانی رسید
این بود بی تابی انسان همان
نیم او گرگ است و نیمی از شبان
نیم او میدرّد و نیمش شفا
نیم او پست است و آن نیمش خدا
جای حق بنشانده ای گر مردمان
بنده ی تایید گشتی نزدشان
بندگان را بنده گشتی بی جهت
کفر در فعل و به لب قل هو احد
حرف نو بر قلب تاریکان مگو
علم عشق است این و در دفتر مجو
علم فقه و علم تفسیر و حدیث
هست از تلبیث ابلیس خبیث
کم کنم گفتن که عارف گفته است
بس کنم این قصه گر دل خفته است