طلوع روشنایی
زخم زبان او را چون چشیدم آه قلبش را بدیدم و شنیدم و سکوت
درد تخریب شده ی دل های بی کس آرامش بعد طوفان این صبح تیره
ابیات کهنه از دل مرغکی بال شکسته امید رهایی برای این درد دیر باز
یا ناله از سینه سوخته هجران گشته ی پر دود یا از بغض در دل مرده ی کودکی سرا آسام گشته از این همه ک خیر دید هرچرا بهتر گشت از بهتر شده سوال ها پدید آمد سوال هایی همه گویند از این همه چ حاصل
از این پس در این دریایی تباهی ساحل آرامش ما خواب طفلانه ای بیش نیست
دراین فضای بین ستارگان زمین آرامش رویایی از غرب بیش نیست
در این میدان جنگ نبرد و هر آدمی آماده به نبرد کو آغوش مادری جان فدا کو رستمی آزاده نام کو کاوه ای اهل دادخواهی کو آذرخشی حامل باد کو پناه گاهی برای دوری از سیلاب غم
کو امید خانه ای برای این درد ننگین بار
کو تازیانه ای جنس طبیعت ک جلا دهد این جنگل خونین
کو نوش دارویی ک سفا دهد به این دل بیمار
کو آواز طنین بخش مادری خندان
کو نگاه پر فراز قوی مردان
کو چراغی روشن در این شب حجران
کو نگین جواهر جنس بر این انگشت لرزان
کو سوار دلیر نامی کو رد پای شهسوار خاکی
کو زنده آدمی کو نور مهی کو غرش شیری کو صبح سفیدی کو آزاده نامی کو گوش بزهکاری کو جلاله دلی کو کتابی روشن از جنس نور ک چشم هایمان رو بشوید
کاش میتوانستم از اشک چشمانم برای تو غزل ها بسورایم
و کاش از مهر نگاهت میتوانستم آلونکی از خشت های دل در هنگام غضب خویش به عمل آورانم
M