H

تسلای دل

تسلای دل

دل ز هجر رویت ای گل دائماً غمخانه بود
خانه دل بی رخت ای مه‌لقا کی خانه بود
آن زمان که پا نهادی در دل ویرانه‌ام
تازه دیدم‌که‌دل‌من شمع بی پروانه بود
تا رسیدی تو خزان در هم شکست ای با‌وفا
عطر خوشبویت بهار قصه و افسانه بود
آمدی روشن نمودی کلبه تاریک دل را
کلبه‌ای با نام دل که با دلم بیگانه بود
با محبت عشق و الفت دل دوباره شد بهار
گویم‌او را بهترین یارم در این زمانه بود
گر چه دیر آمد ولی باز هم گویم خوش آمد
او یقین لایق‌ترین مهمان صاحبخانه بود
با تو دل دیگر نبیند فصل زرد برگ ریز
تا شراب عشق تو را داییم این پیمانه بود
متحق بود و دوامش را بخواهم از خدا
در حقیقت ای ( همایون )تسلای دل دیوانه بود

شعر از همایون پارسا تابستان ۴۰۴