وقتی که اونچه داری تو دست و رایگانه
بدون هیچ بهایی دست پیر و جوانه
زوده هنوز بفهمی هر چیز بهایی داره
سهم خودت رو بردار تا که هنوز بهاره
اگر نه از دست که رفت تازه میشی باخبر
چی داشتی تو زندگیت از نعمت و سیم و زر
وقتی که قدر ندونی بی ظرفیت بمونی
می افتی به گدایی از بهر آب و نونی
فکر کردی از چشم توست نوری که باش میبینی
شمع و چراغ نساختی برای شب نشینی
حتما باید شب میشد و همه چیز ناپدید
کوری مطلق میشه وقت شناخت خورشید
خب نمیشه خورشید رو تا وقتی هست ببینی
مگر به نور و گرماش به وقت خوشه چینی
ازینکه کار میکنی بدون شمع و چراغ
از سبزی درختان میوه های توی باغ
ازینکه بازارتون همش تو جنب و جوشه
هوا گرم و از زمین آب خنک می جوشه
اینه رسم کردگار تموم میشه روزگار
دایره از دو نیمه ست پرگار و پروردگار
ادامه ...