ای دوست، ما که روزی در یک چمن نفسها همسفر بودیم
اکنون درین قفس، دو مرغِ پرگشودهایم به دو سو
تو در هوای عالمی دیگر — من در هوای تو.
بر تو چه گذشت ای یار که چشم از آینهای جادو برنمیداری؟
که در نگارستانِ مصوّرِ آن،
رخها همه نمایان و دلها همه نهان.
من با سخنِ مانده بر لب — چون شمعِ نیمسوز —
تو با هزاران جلوهی بیروح، در قبضهی این کف.
گفتم: «نگاهی کن!»
گفتی: «لحظهای… این مجلسِ مجازی به سر شود.»
سکوتِ میانِ ما، نه از قهر که از غرق شدن است
در زمزمهی بیپایانِ پیامهایی
که پیش از آن که از دل برخیزند،
بر سیمایِ صفحه میرقصند.
عشق، همچنان نزدیکتر از سایهست —
اما چه سود؟
چشمِ تو اسیرِ آینههای بیشمار است
و دل، غرق در انجمنی که همه حاضر و همه غایبند.
K