ای فلکِ دوار، ای دشمنِ دوست نما
کارِ تو بر ساخته از جور و جفا
زندگی سرابی است در این دشتِ فنا
هر کسی بر لبِ آن، تشنهتر از همیشهها
عمر بر باد است و من غافل چو کلان در چرا
میچَرم و میخورم بیخبر از فرداها
اما نیک دانم، پشتِ دیوارِ نا امیدی ها
آینهای هست زنگار گرفته، لیک روشنا
در دلِ سنگِ سرد، گوهر میشکفَد در خفا
درِ خاک، خونِ رویش جاریست در رگها
امید، مرهمی ست بر زخمِ کهنِ روزگار ها
حیلهگر و بیمایه، اما سازندۀ ماجرا
خالقا، ز این چرخ بی وفا به تو آورده ام پناه
ناشکری تو نکنم که معیشت را آورد به تنگنا
لیک میدانم در این سرزمین ویرانه ها
رهبرِ این گمگشته، تویی؛ لطف توست مرا راهنما
عقلِ ما چو قاضیِ شهرِ شده که بی محابا
حکم میدهد به نَفَس، بر پایۀ اهمالها
رویا پرداز و خیالاتی، نشسته بر تخت افسوس ها
آفت زده و گمراه در پی یورش وسواس ها
مغزِ ما باغی ست افسرده، پر از درخت ها
برگهاشان از وَهم، میوههاشان چو آدم های خود نما
پس به تماشای نشین جهان را و ز می پر کن جام ها
کز فلک پبر، جز این نیست تحفه ای از برای ما
هیچ مپندار که به ره رستگاری اند آنچه اندیشی دانا
هر که را گفتی « افلاطون »، گمراهتر است از ما
جرعه های می نوش از فضلِ خداوند ز پیاله ها
زان که در اکثرِ ایام، عقل ماست نقالی پر خطا
K