ای کوچه، ای رفیقِ شبهای دلتنگی
ای شاهدِ گریههای من در سکوتِ سنگی
هر شب نفسنفس، غمِ او را شنیدهای
با من تو هم اسیرِ همین خاطره رنگی
رفتی و خانه بیتو فقط چار دیواریست
دیوارها هنوز، ولی روح، جاریست؟
چراغ مانده روشن و دل خاموشِ خاموش
این زندگی بدون تو چه قدر خالیست ؟
خونِ دلم به پایِ خیالت روانه شد
هر قطرهاش به شوقِ تو افسانه شد
میترسم از نسیمی که از کوچه میگذرد
مبادا ردّ پایِ تو بیگانه شود
ای مهربان، نگاه تو آرامِ جانِ من
دنیای من خلاصه شد اندر زبانِ من
گر خاک میشوم، نگرانم مشو از این
این خاک هم همیشه بود آستانِ من
گفتند: «مرگ تلخترین قصهٔ بشر»
گفتم: اگر به نامِ تو باشد، چه مختصر
چشمم ببند، بگذار که با یادِ چشمِ تو
آرام بگذرم ز هجومِ شب و سحر
اگر نماند از منِ خسته نشانِ بیشتر
جز این غزل، جز این دلِ زخمیِ دربهدر
بدان که دوستت دارم، ای سادهترین عشق
حتی اگر جهان برود، حتی اگر سفر
K