ای می، ای جامِ تهی از تُرشیِ روزگار!
من نه"فرزندِ هنرم نه سلطانِ گفتار
ساقیام از دوری ِتو مستِ و خمار
مینوشم تا زخود شوم مدهوش و بیقرار
دیرگاهی است دل، آتشکدهی خشم بود
عشق را با شرر ِکین داغ می نمود
تا تو آمدی،چو ابرِ پر بار باریدی
خشم را رَویِ دگر دادی، به من آرامش بخشیدی
این پُلِ باریکِ احساس، رشتهی مویی ز تو بود
که جهان خاک را به ملکِ نور وصل می نمود
من،همان مُردهام که این پُل، تابوتِ اوست
تو،همان روحی که بر میگذری ز تابوت دوست
هرچه گفتم، سوءِ تفاهمی بیش نبود
زبانِ من، چو شمشیرِ دو لب گشود
عشق را زخمی کرد، گر چه در حقیقت او را می ستود
پس لبم را بستم، تا بمانم در خاموشیِ خویش
سکوتم را با تو میگویم و تو میفهمی از من بیش
دوستی؟ نه، دوستی کم است
تو در آیینه من،"من" شدی
و من در آیینهات،نامُردنی
سکوتِ ما، زمزمهی ملکوتهاست
در میان ِما، صدایی نیست، جز صدای وصل
ای زبانِ بستهی من!
شرمسار از گفتنِ"عشق" مباش
چون که عشق ِراستین، پیش از سخن، میآید
چو از زبان در آید در خود بمیرد
بگذار در سینه بتپد،بینام و نشان
تا قیامت همی ماند چو رازی نهان
---
K