از آن شبی که سایۀ تو از دلم گذشت
هر لحظه سال شد، شب بیتو هزار دشت
دوری چه میکند به دلِ خستهٔ مرا؟
باد صبا خبر ببر، عاشق هنوز کَشت
چشمم به راهِ تو، دل در بندِ خاطره
شمع جانم سوخت، ولی هنوز نور جَشت
هر یاد تو آمد، گلِ امید شکفت ز خاک
اما دستِ زمان همه را بر باد رَشت
در کوچههای خالی صدای خندهٔ تو
چنان پژواک شد که دلِ من را شکست
رفتی و با خود بردی رنگِ روزهای من
بی تو شبانگاهانم همه تاریک و پر هَست
ای که دوری تو، تلختر از هر سمّ و درد
بازگرد، که بیتو دلم زِ انتظار خَست
E