زبان، با لهجههای متعدد، درونِ شیارهای خانه گم میشود.
صدا شُده، هجای کلمات را برمیدارم.
قهوهی صبح، همانند تو از روی شکمم آویزان است.
صدایت از مشرق میآید،
و نمیدانم، نمیدانم چرا آمیزش، صداها را با خود میگیرد.
به ترانهها گوش میسپارم، و در اوجِ پایانِ سیسالگیام از خودم که کلمات بیرون میآیم،
هنوز بستگیِ من با وابستگی به تو کوتاه نیامده.
ذهنم مشغولِ سیسالگیام است،
هنوز در خاطراتِ پیشنیامده، بیستسالگی درجا میزند.
موهایم را به سبکِ کودکیام میزنم،
اما «کودک بودنم» سالهاست از یادِ لالاییام رفته است.
با خاطراتِ تو هماندازهام.
موهایم، بکارتِ دستخوردهام،
و خانهام، که با اندازهی رفتنِ تو تنگ آمده است.
آینهها شبحهای کودکیام را آوردهاند،
و کابوسهایم، رویِ آینههایت را از رویِ جالباسی برمیدارند.
چگونه صدای تو، از هزاران آدمِ فراموشیافته برمیآید؟
هنوز نمیدانم،
چرا کوچههای این مسیر، تمام روزهایی که نبودی را رویِ حنجرهام میدوزند.
از شعرهایت دورم،
و فرار میکنم،
تا اندکی از آنها سراغِ تکهماندهی من را برای دزدیِ جمجمهها بگیرند.
دستهایم را تکان میدهم، و سراغِ گلویم میافتند.
تکهها، هجایی روزی مرا به زلیخایی با خطِ بریل معروف کردند،
و در این میان، تو با همان سیگارها از دیوارِ خانه سُر میخوردی،
برای ششمین سالگردِ روزی که درونِ شکمِ هم فرو رفتیم.
به گردیِ صورتِ کودکانهی یک عروسک گرفتار ماندیم،
و من هرگز مادر نبودم... هرگز من مادر نبودم.
که صدای لالایم، لالاییِ جزامیِ مادری در جزامکده بود.
و نمیدانستم تعدادِ لالاییها، مرزِ سالهای جوانیِ مرا پیدا میکند.
و به تعدادِ دستهایم میمیرم،
و به تعدادِ لهجههایی که روی شکمم آبستناند.
از مرگِ حتمی «زن» خواهم شد،
وقتی رویای من، به اندازهی سالهایی که مطرود در خانهی خود را جا گذاشتم
و به سفرهای خونِ درونِ سرطانِ آینهها افتادم،
تو در خاطرات دست و پا درآوردی،
و زنی در من، بهخاطرِ خاطراتش ایستاد.
---صبا
S