زمان،
آینهای شکسته است که تصویر آدمی را هزار تکه میکند. هر تکه، حقیقتی نیمهتمام است و هر خط، راهی است که به ناکجا میبرد. ما در این میان، چه هستیم؟
سایهای لرزان که با وزش نسیمی محو میشود، یا حضوری بیپایان که حتی در فراموشیِ زمان باقی میماند؟
شاید، رنجهای بینام و نشان، قطعههای گمشدهای از حقیقتاند؛
زخمهایی که هویتی ندارند،
اما نقشی عمیقتر از هر نشانه را در جان ما حک میکنند.
ما، در پی معنا، در سیاهی و روشنایی گم میشویم؛ اما آیا معنا در دیدن است یا در ندیدن؟ در فهمیدن یا در پذیرفتن نادانستهها؟
چرخش زمانه، همچون پیچکی است که آدمی را در خود میپیچد. میگوید: برگرد، اما هیچ راهی برای بازگشت نیست. انگار که هر لحظه، آغازیست برای پایان دیگری. در این میان، آیا آسودگی در یافتن راهی است که هرگز وجود نداشته؟ یا شاید در تسلیم شدن به ناشناختگیِ لحظهها؟
ایستادهایم، گمشده در مسیرهایی بیانتها،
و هر گام،
ضربهای است که بر شکاف آینه افزوده میشود.
اما در این گمگشتگی،
چیزی ما را نگاه میدارد.
نه امید،
نه معنا،
بلکه شاید تنها خودِ سؤال: آیا همین بودن، کافی است؟
N