زمان یک توهّم است؛
تنها لحظهای که واقعاً وجود دارد، اکنون است.
رنج زمانی آغاز میشود که ذهن
در گذشته زندگی میکند یا در آینده سرگردان است.ای آرزوی جان و دلم ز آرزوی تو
بیمار گشته به نشود جز به بوی تو
باری، بپرس حال دل ناتوان من
بنگر: چگونه میتپد از آرزوی تو؟
از آرزوی روی تو جانم به لب رسید
بنمای رخ که جان بدهم پیش روی تو
حال دل ضعیف چنین زار کی شدی؟
گر یافتی نسیم گلستان کوی تو
در راه جستجوی تو هر جانبی دوید
در ره بماند و راه نیاورد سوی تو
از لطف تو سزد که کنون دست گیریش
چون بازمانده گمشده در جستجوی تو