H

زیبا و مه‌رو...

زیبا و مه‌رو...

به تو گفتم چه زیبایی چه مه‌رویی
گمانم که تو تنهایی،کنم خواهش نمی‌آیی؟؟
نگاهی کرد و با من گفت،چه می‌خواهی؟
چرا دنبال من آیی،برو بچه تو از اینجا
به دنبالم نیا هرجا،،،،
کمی رفتم نزدیکتر،بگفتم نازنین دختر
چرا اعصابت اینجوری،به هم می‌ریزه بدجوری
رسیدم روبروی او،نفس ماند در گلوی او
نگاهم در نگاه او،به چشمان سیاه او
لبانش غرق شیرینی،خدایا خال و آن بینی
به روی صورت نازش،کمانی دیدم از آرش
به گرمی نفس‌هایش،کشیدم سوی لب‌هایش
گره دستم به مویش شد،لبم نزدیک رویش شد
دو دستش حلقه در من شد،
تنمان همچو یک تن شد
چو چاک سینه اش دیدم،کجا هستم نفهمیدم
چه احساس خوشایندی،دلت از هرچه تو کندی
فراموشم شده دنیا،در این غرقابه رویا
در آغوشش شدم دریا،کنار ساحلی زیبا
منو او غرق یکدیگر،دو جان در یک تن و پیکر
چو چشمم وا شد و دیدم،،،،،خدایا خواب می‌دیدم

شعر از همایون پارسا زمستان ۴۰۳ تهران